محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

557

آثار عجم ( فارسى )

روز وصل تو به ديگر نظرم تاب نماند * كه به روى تو به يك نظره « 1 » كفايت كردم بر سر زلف تو دادم دل و دين غير از جان * به سر زلف تو جانا كه جنايت « 2 » كردم دلم از تيرگى موى تو آمد گمراه * به مه روى تواش باز هدايت كردم راه عشق تو به يك عمر به پايان نرسيد * سعى هر چند در اين ره به نهايت كردم گفتم از « فرصت » دلخسته نظر باز مگير * گفت سويت نظرى هم به عنايت كردم وصف در انجمنى زان قد و قامت كردم * راست گويم كه از آن وصف قيامت كردم كردم امروز از آنروى چو مه كشف نقاب * لوحش اللّه كه از آن كشف ، كرامت كردم بجز از نقش رخش هر چه مرا بود به چشم * شست و شوى همه از اشك ندامت كردم [ 351 f ] رفت قد قامتش از ياد ، مؤذّن به نماز * چون به مسجد صفتى زان قد و قامت كردم ( 17 ) سر تو باد سلامت من اگر كشته شوم * بِكُش اى تُرك كه من تَرك سلامت كردم دوش مىگفت كه « فرصت » چه نشينى به درم * گفتم اينك به درت قصد اقامت كردم ( 18 ) از فسا حركت نموده ، آمديم به سروستان . در آنجا هم شبى را به صبح آورديم و آن شب نيز ، غزلى مطرح افتاد . با وجود خستگى راه و كسالت طبع ، عرض شد ؛ اين است ( 19 ) :

--> ( 1 ) . نظره ، يك نگاه نمودن است و از معنى يك تجريد شده است كه لفظ يك بر سرش درآمده . ( 2 ) . جنايت : گناه كردن .